بحشی از کتاب ناگهان درخت زندگی ما در تقویم نمیگنجد. این حقیقت را شاید بتوان در آثار میکلآنژ یافت، در جملههای کشدار پروست، در جریان سیال ذهن وولف، و البته، در هزاران سال تجربهی گمشدهی انسان. آنچه زندگی را زندگی میکند، اتفاقات ثبتشده در تاریخ یا روزشمارها نیست، بلکه لحظههای شخصی، جزیی، و بیتکرار ماست که هیچگاه قابل تکرار یا انتقال به دیگری نیست.
نو بودن نه در ذات واقعه، بلکه در تجربهی منحصربهفرد ما از آن است. دیدن دختربچهای در کلاس پنجم که برای من زیباتر از هر موجودی بود، یا بادی که یک شب ناگهان صورتم را نوازش کرد و چیزی درونم را تکان داد. آن لحظهی سحرگاهی با بوی خانهی پدربزرگم در رشت، یا حس غریب تماشای اشکهایی که همزمان با لبخندها در سالن تاریک سینما بر گونهها میغلتیدند.
گاهی تنها یک درخت، آن هم برای یکبار، در مسیر زندگی ما سبز میشود؛ درختی که دیگران ندیدهاند، ندیدهاند چون برای آنها نبود. من سوت ضعیف سمعک مردی در حال مرگ را شنیدم و لحظهای در رهاییاش سهم داشتم. اینها، تجربههاییاند که نمیتوان به کسی منتقل کرد؛ نه با واژه، نه با تصویر، نه حتی با عشق. آنچه از زمان میماند، چیزیست میان ما و خودمان.
فیلمنامهای(ناگهان درخت) که نوشتم، از پیش ساخته نشده بود. بیمحاسبه، بیطرحی از پیش، بیتلاش برای ساختن شخصیتهایی استاندارد. چون تنها هدفم این بود: القای حسی از گذر زمان، از چهل سالی که گذشت بیآنکه فرصت خلق، یا حتی آرامشی برای درنگ باشد. خواستم دیگران را شریک کنم در حس از دست رفتن؛ نه چیزی بیرونی، بلکه مجالی درونی برای آفریدن، زادن، بودن.
شاید سینما، شاید کلمات، تنها ابزارهاییاند برای نزدیک شدن به این تجربهی غیرقابل انتقال. زندگی یعنی همین لحظات خاص، کوچک، شخصی و فراموشنشدنی که در هیچ تقویمی ثبت نمیشوند اما همه چیز ما هستند.










دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.