بخشی از کتاب مردم نیامده اند آفتاب دو نیزه بالا آمده بود و ما هنوز کنار جاده، خسته و منتظر، به آمدن صاحب گاری دل خوش کرده بودیم. انتظار کشیدیم، اما اثری از او نبود. ناگزیر تصمیم گرفتیم پیاده به راه بیفتیم. هنوز نیم فرسنگی بیش نرفته بودیم که از پشت سر گاری رسید، با دو نفر دیگر که سوارشان کرده بود. حالا در آن گاری کوچک، دوازده نفر چپیده بودیم، درهمفشرده و بیرمق. تنگی جا و سنگینی هوا، اوقات همه را تلخ کرده بود.
در این ملک که قانون هنوز جایگاهی ندارد، سفر سختتر از رنج دوزخ است. جملهی «السفر کالسقر» را گویی برای مسافران ایران گفتهاند؛ ملتی که سهمش از آسایش اندک، و از رنج بسیار است. گویی تقدیر الهی چنین بوده است که مردم این سرزمین، در ذلت و دشواری زندگی کنند، مگر آنکه این حکومت نوپای مشروطه به مرور رنگ اصلاح و عدالت بگیرد، و نسلهای آینده از بند بیقانونی و بینظمی رهایی یابند.
نویسندهی این یادداشت(مردم نیامده اند)، میرزا مهدیخان بدایعنگار، نه صرفاً یک مسافر بلکه ادیبی ژرفنگر و روشنفکری آزادیخواه است که در طوفانیترین لحظات تاریخ معاصر ایران، قلم به دست گرفته و شرح سفرهایش را نه تنها به قصد گزارش مسیر، که به نیت ثبت حال و روزگار یک ملت به تحریر درآورده است.
سفرنامهی او، فراتر از مسیرهایی که پیموده، تصویری گویا از وضعیت نابسامان اقتصادی و اجتماعی آن دوره به دست میدهد. از فقر مردم و بینظمی امور گرفته تا احوال رجال سیاسی که برخیشان در پستهای کلیدی روزگار بودند اما امروز حتی نامی از آنها نیست.
بدایعنگار در لابهلای خاطرات و گلایههایش، تکهپارههای یک جامعه در حال گذار را ترسیم میکند. صدای مسافری تنهاست، اما پژواک دردی ملی دارد. او با چشمی دقیق، اوضاع شهرها و خلقیات مردمان را ثبت کرده؛ چنانکه هر سطر سفرنامهاش تبدیل به سندی تاریخی از عصری شده که در آن، مشروطه هنوز نوزادی شکننده بود، و امید، گوهری کمیاب.










دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.