خلاصه ای از کتاب من و دوست غولم در سرزمینی دور، آنجا که علفها آنقدر بلند میشوند که تا سینهات میرسند، غولی زندگی میکند که با من دوست است. او آنقدر بزرگ است که وقتی کنارش میایستم، قد من فقط تا نوک شست پایش میرسد. بله، تا نوک شست پایش، فقط همانقدر! قدش به اندازهی کوههای بلند و شانههایش مثل دشتی پهناور است. اما با اینکه از من خیلی بزرگتر است، مهربانترین دوستی است که تا به حال داشتهام.
هر غروب، وقتی که آفتاب آرام آرام پشت تپهها پنهان میشود و هوا کمی خنک میشود، من و او در امتداد شنزارها قدم میزنیم. صدای من، که از زمین بلند میشود، به گوشهای او نمیرسد؛ چون آن گوشها آن بالا، کنار آسماناند! اما ما رمزی برای حرف زدن پیدا کردهایم. چیزی مخصوص خودمان، که هیچکس دیگری نمیداند.
ما به آن رمز «خارشی ضربهای» میگوییم. وقتی بخواهم چیزی به او بگویم، شست پایش را میخارانم. یک بار یعنی «سلام»، دوبار یعنی «حالت خوبه؟»، سه بار یعنی «فکر میکنی باران بیاد؟»، چهار بار یعنی «ناراحت نباش»، پنج بار یعنی «برات یه لطیفه دارم»، و شش بار یعنی «خداحافظ».
جواب او هم خیلی جالب است. با همان شست بزرگش به زمین ضربه میزند: یک بار یعنی «سلام دوست کوچولوی من»، دوبار یعنی «چقدر خوبه که برگشتی و پاهامو میخارونی»، و باقی را دیگر لازم نیست بدانی، چون بیشتر از این سه ضربه، هیچوقت از او نشنیدهام. شاید هم زده، اما زمین آنقدر لرزیده که من از ترس فرار کردهام!
هر بار که با او حرف میزنم، حس میکنم که حتی اگر هیچ کلمهای هم گفته نشود، ما همدیگر را خیلی خوب میفهمیم. چون دوستی ما، بر پایهی چیزهایی فراتر از واژهها بنا شده: مهربانی، توجه، و رازهایی که فقط بین من و اوست.










دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.